یک تجربهی فکری با هم انجام بدهیم. تصور کنید صاحب یک آپارتمان پنجاهمتری در تهران هستید و برای نظافت همیشگی خانه، بهجای یک خدمتکار، صد نفر استخدام میکنید. نفر اول با جارو و دستمال، در یک ساعت کل خانه را برق میاندازد. نفر دوم و سوم هم اگر کاری برایشان تعریف کنید، شاید کمی سرعت کار را بالا ببرند. اما نفر دهم؟ او فقط دنبال جایی میگردد که بایستد بدون اینکه به نُه نفر دیگر بخورد. و نفر صدم، اصلاً راهی به آشپزخانه پیدا نمیکند؛ فقط در راهرو معطل مانده، منتظر است کسی از سر راهش کنار برود.
حالا سراغ یک تصویر آشناتر برویم: میز یک جشن تولد، پر از شیرینی خامهای. لقمه اول، یکی از لذتبخشترین طعمهایی است که آن روز چشیدهاید. لقمه سوم و چهارم هم هنوز خوب است. اما وقتی به شیرینی دهم میرسید، دیگر آن لذت اول نیست؛ یک دلآشوبی خفیف جایش را گرفته است. همان شیرینی، همان طعم، اما ارزشش برای شما، از لقمه اول تا لقمه دهم، مسیری کاملاً نزولی را طی کرده است.
پشت این دو تصویر، یک قانون واحد از علم اقتصاد نشسته است: قانون بازدهی نزولی، یا به زبان دقیقتر، اصل تفکر نهایی. گریگوری منکیو، در سومین اصل از ده اصل معروفش در علم اقتصاد، مینویسد که انسانهای عقلانی در حاشیه فکر میکنند؛ یعنی وقتی تصمیم میگیریم، معمولاً به کل چیزی که داریم فکر نمیکنیم، بلکه فقط به همان واحد بعدی نگاه میکنیم. آیا خدمتکار یازدهم، ارزش دستمزدش را دارد؟ آیا لقمه یازدهم شیرینی، ارزش آن دلآشوبی را دارد؟ اقتصاددان درون هر کدام از ما، قرار است دقیقاً همین سؤال کوچک را در لحظه تصمیم بپرسد، نه سؤال بزرگتری مثل «اصلاً چرا امروز باید شیرینی بخورم؟»
قاعدهی عملی این اصل در اقتصاد کلاسیک روشن است: تا زمانی که فایدهی واحد بعدی از هزینهی آن بیشتر است، ادامه بدهید؛ جایی که این دو برابر شدند، بایستید. یک تجربهی فکری، و نه دادهی پژوهش: رستورانی را تصور کنید که با پرداخت یک مبلغ ثابت، هر قدر دلتان خواست غذا میدهد. چون هزینهی لقمهی بعدی برای شما صفر است، قاعدهی «فایدهی بیشتر از هزینه» تا مرز سیری هم میرود. اما بدن شما هزینهی دیگری دارد که روی قبض نیست. اگر فقط به قیمت نگاه کنید، لقمهی بعدی همیشه ارزان به نظر میرسد.
برگردیم به صد خدمتکار آپارتمان. اقتصاددانها دقیقاً همین را با دو مفهوم میسنجند: «تولید کل» و «تولید نهایی». تولید کل، کل نظافت انجامشده است و با اضافه شدن آدمها تا حدی بالا میرود. تولید نهایی، افزودهی کار نفر بعدی است و از یک جایی به بعد کوچک و حتی منفی میشود. نکته این است که تولید کل میتواند هنوز بالا برود در حالی که تولید نهایی به صفر نزدیک است؛ و تصمیم درست را تولید نهایی تعیین میکند، نه تولید کل. این توضیح مفهوم کلاسیک است و ادعای تجربی جدیدی در آن نیست.
مشکل از جایی شروع میشود که این محاسبه، آنقدر ریز شود که مغز اصلاً متوجهش نشود. پدیدهای هست که روانشناسها آن را بیتوجهی به مقیاس، یا Scope Insensitivity، مینامند، و یکی از شناختهشدهترین شواهدش آزمونی است که ویلیام دسووژ و همکارانش در گزارشی برای مؤسسه RTI در سال ۱۹۹۲ منتشر کردند. از افراد پرسیده شد چقدر حاضرند بپردازند تا از غرق شدن دو هزار، بیست هزار یا دویست هزار پرنده مهاجر در برکههای آلوده به نفت جلوگیری شود. اگر مغز واقعاً حساب میکرد، رقم سوم باید خیلی بزرگتر از رقم اول میشد. اما میانگین پاسخها ۸۰ و ۷۸ و ۸۸ دلار بود؛ تقریباً یکسان. دنیل کانمن، ایلانا ریتوف و دیوید شکاد در مقالهای در سال ۱۹۹۹ این نتیجه را در چارچوب بزرگتری تحلیل کردند و گفتند پاسخهای پولی در اینگونه پرسشها بیشتر بیان یک نگرش و حس است تا نتیجهی محاسبه. ذهن ما، بهجای حساب دقیق، گویا تصویری کلی از «پرندهای گرفتار در نفت» میسازد و به همان تصویر واکنش نشان میدهد.
حالا همین نقص را به میز شیرینی برگردانید. لقمهای که همین الان میخورید، در ذهن شما فقط یک «لقمه اضافه» است؛ چه این اولین لقمه اضافه این هفتهتان باشد، چه هزارمین لقمه اضافهای که در یک سال گذشته خوردهاید. مغز شما شمارندهای برای جمع زدن این لقمهها ندارد. شاید همان نقصی که در پرندههای نفتی دیدیم، اینجا هم کار کند: هر واحد اضافه، تنها و مستقل قضاوت میشود، نه در کنار انبوه واحدهای مشابهی که پیش از آن آمدهاند.
دنیل گیلبرت، روانشناس، در کتاب «تلوتلوخوردن بهسوی خوشبختی» (۲۰۰۶)، توضیح میدهد چرا این خطا حتی وقتی لذت واقعی هم در کار است، تصحیح نمیشود. او از پدیدهای به نام انطباق لذتگرایانه میگوید: هر تجربه خوشایندی، هرقدر هم بزرگ باشد، بهسرعت به یک خط پایه تازه در ذهن ما تبدیل میشود و لذتش کمرنگ میشود. نکته اینجاست که این انطباق، فقط طرف لذت ماجرا را کمرنگ میکند؛ طرف هزینه، یعنی کالری و چربی جمعشده در بدن، هیچ انطباقی ندارد و بیصدا روی هم انباشته میشود. لذت لقمه دهم، دیگر لذت لقمه اول نیست؛ اما هزینهاش، درست به همان اندازه لقمه اول، در بدن ثبت میشود.
سازوکار دومی هم هست که باید جدا از بیتوجهی به مقیاس بررسی شود: انطباق. پژوهش معروفی که این ایده را به بحث عمومی آورد، مقالهی فیلیپ بریکمن، دن کوتس و رونی یانوفبولمن در سال ۱۹۷۸ در «مجلهی شخصیت و روانشناسی اجتماعی» (Journal of Personality and Social Psychology، ۳۶، صفحههای ۹۱۷ تا ۹۲۷) با عنوان «برندگان بختآزمایی و قربانیان حادثه: آیا شادکامی نسبی است؟» است. آنها ۲۲ برندهی جایزهی بالای ۵۰ هزار دلار در بختآزمایی ایالت ایلینوی را با ۲۲ نفر گروه شاهد و ۲۹ نفر از آسیبدیدگان حادثه (که فلج شده بودند) مقایسه کردند. میانگین شادکامی کنونی برندگان و گروه شاهد تفاوت معناداری نداشت، اما آسیبدیدگان بهطور معناداری پایینتر بودند. این نمونه بسیار کوچک است، نرخ عدم پاسخ برندگان حدود ۴۸ درصد بود، و من پژوهشهای تکرارکنندهی آن را در این بازبینی بررسی نکردهام. پس آن را نشانهای به سود انطباق میگیرم، نه اثبات آن.
شاید فکر کنید این فقط یک بحث انتزاعی است. جیمز هیل (James Hill) و همکارانش، که در دانشگاه کلرادو (مرکز علوم سلامت) کار میکردند، در مقالهای با عنوان «چاقی و محیطزیست: از اینجا به کجا میرویم؟» در مجله ساینس (Science، ۲۹۹، ۷ فوریه ۲۰۰۳) این پرسش را در مقیاس یک جامعه بررسی کردند. به گزارش یک نشریهی تخصصی که مقاله را بازگو میکند، و من متن اصلی آن را در این بازبینی نخواندهام، برآورد آنها این بود که شکاف انرژی میان آنچه مردم میخورند و آنچه میسوزانند، در حد ۹۰ تا ۱۰۰ کیلوکالری در روز است، و کاهش حدود ۱۰۰ کیلوکالری در روز میتواند وزنگیری سالانهی معمول، یعنی حدود ۱٫۸ تا ۲ پوند، را متوقف کند. صد کیلوکالری چیزی در حد چند تکه بیسکویت است. هیچکس در یک روز مشخص تصمیم آگاهانهای برای افزودن این مقدار انرژی نمیگیرد. این عدد جمع هزاران تصمیم ذرهای است که هر کدام، در لحظهی خودشان، آنقدر کوچک بودهاند که مغز متوجهشان نشده. دقت کنید که این مقاله دربارهی روند چاقی است؛ پیوند چاقی با دیابت را همین مقاله نمیسنجد. نکتهی ما همان است که از ابتدا گفتیم: فاصلهی ناچیز روزانه، نه یک تصمیم بزرگ در یک روز خاص، میتواند مسیر را عوض کند.
این مثالها هم محدودیت دارند و باید روشن گفت. آزمون پرندگان بر پایهی پرسش فرضی دربارهی میزان پرداخت بود، نه پرداخت واقعی. نتیجهی آن را نمیشود مستقیم به لقمهی شیرینی یا ساعتهای گوشی تعمیم داد؛ فقط الگوی مشترکی را نشان میدهد که ذهن ما برای واحدهای کوچک و پراکنده، حسابوکتاب دقیق ندارد. و آنچه دربارهی انطباق گفتیم نیز یک میانگین است، نه قانونی که برای همهی لذتها و همهی آدمها یکسان کار کند.
اگر بخواهیم دو سازوکار را کنار هم بگذاریم، تصویر ناراحتکنندهای پدید میآید، و این بار هم تحلیل من است، نه نتیجهی یک پژوهش مستقل: بیتوجهی به مقیاس باعث میشود هر واحد اضافه کوچک به نظر برسد، و انطباق باعث میشود لذت واحدهای تکراری کم و کمتر شود. نتیجه، رفتاری است که در آن هزینهی واحد بعدی همیشه ناچیز به نظر میرسد و فایدهاش بهخوبی در خاطر نمیماند. در زبان قاعدهی کلاسیک، فایدهی نهایی افتاده و هزینهی نهایی انباشته شده، اما ذهن هنوز همان تصمیم اول را تکرار میکند.
پس راهحل کجاست؟ دقیقاً همان نقطهای که مشکل از آن شروع شد: نقطه حاشیه. اگر مغز ما نمیتواند لقمههای کوچک را جمع بزند، باید این جمع زدن را از او بیرون بکشیم و روی کاغذ یا صفحه گوشی بیاوریم. تمرین این هفته ساده است: یک هفته کامل، هر «اضافه»ای را — یک لقمه غذا، یک خرید کوچک بیبرنامه، یک ساعت اضافه پای گوشی — در یک فهرست کوتاه یادداشت کنید، بدون قضاوت، فقط برای دیدنش. وقتی آن فهرست را در پایان هفته کنار هم بگذارید، همان چیزی را میبینید که مغزتان روز به روز از دیدنش عاجز بود: مجموع.
یک سؤال کاربردی باقی میماند: چهوقت باید دقیقاً این «لقمهی بعدی» را متوقف کرد؟ پاسخ مستند و علمی دقیقی وجود ندارد که برای همهی ما درست باشد، چون بستگی به ارزشها و شرایط هر فرد دارد. اما میشود یک قاعدهی شخصی ساخت: پیش از هر واحد اضافهی قابل شمارش، پرسید که این واحد چه چیزی به من میدهد و چه چیزی از من میگیرد، و اگر جوابش را نمیدانم، دستکم تعداد را بشمارم. شمارش کار مغز را سبک میکند، چون مغز نیازی ندارد تکتک واحدها را در حافظه نگه دارد.
شما چه «لقمه اضافه»ای در زندگیتان دارید که تکتکش بیاهمیت به نظر میرسد، اما مجموعش میتواند مسیر آیندهتان را عوض کند؟ یکی از آنها را همین امروز یادداشت کنید و جمعش را برای یک سال حساب کنید. قسمت بعد دربارهی یکی از بحثبرانگیزترین پرسشهای ایمنی جادهای است: آیا قانونی که برای نجات جان رانندهها نوشته شد، میتوانست رفتار رانندگان را طوری عوض کند که خطر به دیگران منتقل شود؟ ادعای یک اقتصاددان در سال ۱۹۷۵ همین بود؛ و پاسخ پژوهشهای بعدی، ساده نیست.
منابع این قسمت
- فیلیپ بریکمن، دن کوتس و رونی یانوفبولمن، «Lottery Winners and Accident Victims: Is Happiness Relative?»، Journal of Personality and Social Psychology، ۳۶، ۹۱۷–۹۲۷ (۱۹۷۸)
- گریگوری منکیو، «اصول علم اقتصاد» (اصل سوم: تفکر در حاشیه)
- ویلیام دسووژ و همکاران، «Measuring Non-Use Damages Using Contingent Valuation: An Experimental Evaluation of Accuracy»، مونوگراف RTI شماره ۹۲-۱ (۱۹۹۲)
- دنیل کانمن، ایلانا ریتوف و دیوید شکاد، «Economic Preferences or Attitude Expressions?»، در Elicitation of Preferences (۱۹۹۹)
- دنیل گیلبرت، «تلوتلوخوردن بهسوی خوشبختی» (۲۰۰۶؛ انطباق لذتگرایانه)
- جیمز هیل و همکاران، «Obesity and the Environment: Where Do We Go from Here?»، Science، ۲۹۹ (۲۰۰۳)