آموزشاقتصاد برای همهبخش ۱: فونداسیون تفکر اقتصادی و تله‌های شناختی پایه
قسمت ۱

شگفتی آلومینیوم و تله‌ی پول؛ چرا شما از ناپلئون سوم ثروتمندترید؟

مفهوم کلاسیک

تفاوت ثروت واقعی (کالا و خدمات) و پول (رسید تبادل) + مفهوم کمیابی.

نگاه رفتاری

چگونگی توهم پولی در ارزیابی رفاه.

بنا به روایتی که در منابع تاریخ علم تکرار می‌شود، در ضیافت‌های ناپلئون سوم، امپراتور فرانسه، مهم‌ترین مهمانان با قاشق و چنگال آلومینیومی غذا می‌خوردند و مهمانان کم‌اهمیت‌تر با نقره (در بعضی روایت‌ها با طلا). مؤسسه تاریخ علم آمریکا (Science History Institute) این را بدون قید نقل می‌کند، اما رادیو ملی آمریکا (NPR) در گزارشی در سال ۲۰۱۹ آن را «روایتی پرتکرار» می‌نامد و سند مستقیمی برایش ارائه نمی‌دهد. پس درباره‌ی خودِ ضیافت، دقیق‌ترین حرف این است که حکایتی محتمل و پرتکرار است. چیزی که مستندتر است قیمت است: به نوشته همان مؤسسه، در سال ۱۸۵۹ هر پوند آلومینیوم حدود ۱۷ دلار بود، یعنی تقریباً هم‌ارز نقره.

اگر از حکایت به سند برگردیم، یکی از مستندترین نشانه‌های ارزش آلومینیوم در آن دوران، کلاهک آلومینیومی بنای یادبود واشنگتن (Washington Monument) است. به نوشته‌ی مجله‌ی Prologue، نشریه‌ی آرشیو ملی آمریکا، در شماره‌ی تابستان ۲۰۱۴، این کلاهک ۱۰۰ اونس وزن داشت و هشت اینچ بلند بود و در ششم دسامبر ۱۸۸۴ بر فراز بنا نصب شد. سازنده‌اش ویلیام فریشموث، شیمیدان آلمانی‌تبارِ ساکن فیلادلفیا بود که بنا به همان مقاله بیست‌وهشت سال و ۵۳ هزار دلار صرف روش تصفیه‌اش کرده بود. بهای کلاهک ۲۲۵ دلار شد، که ابتدا قرار بود ۱۰۰ دلار باشد. در آن سال قیمت آلومینیوم یک دلار و ده سنت برای هر اونس بود، یعنی بنا به همان مقاله دو برابر قیمت نقره. اگر این قیمت را در شانزده اونس یک پوند ضرب کنید، به ۱۷٫۶ دلار می‌رسید؛ رقمی که با تخمین مؤسسه تاریخ علم، یعنی حدود ۱۷ دلار در هر پوند برای سال ۱۸۵۹، هم‌خوان است. پیش از تحویل، فریشموث کلاهک را بدون مجوز در فروشگاه جواهرات تیفانی (Tiffany) در نیویورک به نمایش گذاشت، چون فلزی که روی بنایی ملی می‌نشست هنوز چیزی بود که مردم برای دیدنش صف می‌بستند.

امروز همان فلز را در قوطی نوشابه، فویل آشپزخانه و ظرف یک‌بارمصرف می‌بینید؛ چیزی که بی‌دغدغه دور می‌اندازیم. پرسش این قسمت این است که چه اتفاقی افتاد که فلزی هم‌قیمت نقره، به ماده‌ای ارزان‌تر از بسیاری از بسته‌بندی‌ها تبدیل شد؟ و این تغییر درباره‌ی معنای واقعی «ثروت» چه می‌گوید؟

پاسخ کوتاه این است که آلومینیوم هیچ‌وقت در طبیعت کمیاب نبود. به نوشته‌ی سازمان زمین‌شناسی آمریکا (USGS)، دومین عنصر فلزی فراوان در پوسته زمین است، پس از سیلیسیم؛ همان سازمان یادآور می‌شود که تولید تجاری‌اش فقط حدود صد سال سابقه دارد. یعنی ماده‌ی خام دور از دسترس نبود، فرایند جدا کردنش بود. مشکل جدا کردنش بود. آلومینیوم آن‌قدر محکم به اکسیژن می‌چسبد که جدا کردنش از سنگ معدن با ابزارهای میانه قرن نوزدهم کاری بسیار پرهزینه بود. قیمت بالا، هزینه‌ی دانستن را نشان می‌داد، نه کمبود فلز را.

این نکته از یک دید کلاسیک دیگر هم قابل بیان است: قیمت فقط یک عدد نیست، یک پیام است. قیمتِ ۱٫۱۰ دلاری یک اونس آلومینیوم در ۱۸۸۴ به جامعه می‌گفت تولید این فلز دشوار و پرهزینه است و مصرفش را باید برای کاربردهای نمادین نگه داشت. وقتی روش هال هزینه را پایین آورد، همان قیمت پیام تازه‌ای داد و مصرف، از کلاهک بنا تا ظرف آشپزخانه، گسترش پیدا کرد. این استدلال تحلیل من از ساز و کار قیمت است و ادعای مستندی درباره‌ی جزئیات تاریخی مصرف نیست.

گریگوری منکیو، در «اصول علم اقتصاد»، یکی از ده اصل بنیادی را این‌طور بیان می‌کند: استاندارد زندگی یک کشور به توان آن در تولید کالا و خدمات بستگی دارد. پول، چه سکه باشد چه اسکناس، در نهایت رسیدی است که به دارنده‌اش حق می‌دهد بخشی از کالاهای واقعی جامعه را بگیرد. ارزش از چیزی می‌آید که پشت آن رسید تولید می‌شود، نه از خودِ کاغذ.

سرنوشت آلومینیوم این را نشان می‌دهد. در سال ۱۸۸۶، چارلز مارتین هال در آمریکا و پل هرو در فرانسه، مستقل از یکدیگر، روشی الکترولیزی برای تولید ارزان آلومینیوم ثبت کردند. بنا به همان مؤسسه تاریخ علم، قیمت هر پوند آن در زمان این نوآوری کمتر از ۶ دلار بود و تا سال ۱۸۹۱ از یک دلار هم پایین‌تر آمد. فلز تغییر نکرده بود؛ توان تولید تغییر کرده بود.

تاریخ آن نقطه‌ی عطف هم ثبت شده است. همان مقاله می‌نویسد چارلز مارتین هال روش الکترولیزی خود را در ۲۳ فوریه ۱۸۸۶ به نتیجه رساند؛ کمتر از دو سال پس از آنکه فلزی دو برابر گران‌تر از نقره بالای بنای یادبود واشنگتن گذاشته شده بود. یعنی فاصله‌ی «فلز امپراتوری» تا «فلز قوطی» را فقط یک شیوه‌ی تولید پر کرد، نه کشف معدن تازه‌ای.

اما فقط تکنولوژی نبود که آدم‌ها را در تشخیص ثروت واقعی گمراه می‌کرد. ذهن ما هنوز هم در تفکیک ثروت واقعی از پول دچار خطا می‌شود. اقتصاددان‌ها این خطا را توهم پولی، یا Money Illusion، می‌نامند. ایروینگ فیشر، اقتصاددان آمریکایی، در سال ۱۹۲۸ کتابی با همین عنوان نوشت تا نشان دهد مردم چطور به رقم اسمی پول واکنش نشان می‌دهند، حتی وقتی قدرت خریدشان در جهت دیگری حرکت کرده است.

هفتاد سال بعد، الدار شفیر، پیتر دایموند و آموس تورسکی مقاله‌ای با عنوان «توهم پولی» در مجله «فصلنامه اقتصاد» (Quarterly Journal of Economics، ۱۹۹۷) منتشر کردند. بنا به گزارش‌هایی که از این پژوهش در دسترس است، در یکی از سناریوهای آن دو کارمند فرضی مقایسه می‌شدند. آن در سالی با تورم صفر دو درصد افزایش حقوق می‌گرفت. باربارا در سالی با تورم چهار درصد پنج درصد افزایش می‌گرفت. از نظر قدرت خرید، وضع آن بهتر بود: دو درصد در برابر حدود یک درصد. با این حال بیشتر پاسخ‌دهندگان گفتند باربارا خوشحال‌تر است، چون رقم افزایش حقوقش بزرگ‌تر بود.

چرا ذهن ما به رقم اسمی چسبیده می‌ماند؟ این بخش توضیح من است، نه یافته‌ی همان مقاله‌ها: رقمی که روی فیش حقوقی نوشته شده، یک عدد صریح و تازه است، اما تورم یک نسبت پخش‌شده در هزاران قیمت جداگانه است که هیچ‌وقت یک‌جا جلوی چشم ما نمی‌آید. وقتی یک عدد روشن و یک نسبت مبهم را کنار هم بگذاریم، توجه به سمت عدد روشن می‌رود. اقتصاد کلاسیک فرض می‌کند آدم‌ها از همان ابتدا هر دو را در حساب می‌آورند. شواهد رفتاری می‌گویند این فرض گاهی درست از آب درنمی‌آید.

دو هشدار درباره‌ی پژوهش آخر لازم است. نخست اینکه متن اصلی مقاله‌ی ۱۹۹۷ را من در این بازبینی کامل نخوانده‌ام؛ ارقام سناریو را از گزارش‌های ثانویه‌ی آن نقل کرده‌ام و اگر این قسمت را برای ضبط می‌خواهید، باید با متن اصلی تطبیق داده شود. دوم اینکه یک سناریوی نظرسنجی نشان می‌دهد مردم چه می‌گویند، نه لزوماً چه می‌کنند. با این همه، آنچه از این مقاله‌ها و پژوهش‌های پس از آن در ادبیات اقتصاد رفتاری باقی مانده، این است که رقم اسمی برای بسیاری از ما یک نشانه‌ی توجه‌برانگیز است، حتی وقتی می‌دانیم باید آن را با تورم تعدیل کرد. من تکرار مستقل نتایج شفیر و همکاران را در این بازبینی بررسی نکرده‌ام.

پس دو داستان یک نکته دارند. عددی که روی یک قیمت یا روی یک فیش حقوقی می‌بینید، خودش اندازه‌ی ثروت نیست. قیمت آلومینیوم در ۱۸۵۹ هزینه‌ی دشواریِ استخراج را نشان می‌داد، و رقم روی حقوق قدرت خرید را نشان نمی‌دهد مگر تورم را از آن کم کنید. امروز با خرید یک قابلمه ارزان آلومینیومی به فلزی دسترسی دارید که یک زمانی هم‌قیمت نقره بود، و این نه از آن روست که ثروتمندتر از یک امپراتور هستید، بلکه چون دانش تولید ارزان شده است.

برای مخاطب ایرانی، این بحث یک مسئله‌ی انتزاعی نیست. بر پایه‌ی داده‌های بانک جهانی (شاخص‌های توسعه‌ی جهانی)، که از طریق پایگاه فرد (FRED) بانک فدرال رزرو سنت‌لوئیس بازیابی شد (آخرین به‌روزرسانی ثبت‌شده در آن پایگاه: ۷ ژوئیه‌ی ۲۰۲۶؛ بازیابی در ۷ اکتبر ۲۰۲۶)، نرخ تورم سالانه‌ی قیمت‌های مصرف‌کننده در ایران در ۲۰۱۹ حدود ۳۹٫۹۱ درصد، در ۲۰۲۰ حدود ۳۰٫۵۹، در ۲۰۲۱ حدود ۴۳٫۳۹، در ۲۰۲۲ حدود ۴۳٫۴۹ و در ۲۰۲۳ حدود ۴۴٫۵۸ درصد بوده است. اگر این پنج نرخ را پشت سر هم ضرب کنید، که محاسبه‌ی خود من است و یک تقریب، نه رقم رسمی، سطح قیمت‌ها در این پنج سال حدود ۵٫۴ برابر شده است. حالا یک مثال فرضی، که داده‌ی واقعی نیست: کارمندی را تصور کنید که هر سال ۳۰ درصد افزایش حقوق بگیرد، پنج سال پشت سر هم. حقوق اسمی او حدود ۳٫۷ برابر می‌شود، یعنی هر سال خبر خوبی در دست دارد. اما قدرت خریدش، با همان نرخ‌های تورم، حدود ۶۸ درصد قدرت خرید ابتدای دوره می‌شود. او پنج بار افزایش حقوق گرفته و هر بار فقیرتر شده است. دقت کنید که شاخص قیمت میانگین کل سبد مصرفی است و سبد هر خانوار با آن تفاوت دارد.

این محاسبه را می‌شود در یک خط نوشت. افزایش واقعی تقریباً برابر است با «یک به‌علاوه‌ی افزایش اسمی، تقسیم بر یک به‌علاوه‌ی تورم، منهای یک». برای نمونه، افزایش ۳۰ درصدی در سالی با تورم ۴۴٫۵۸ درصد، یعنی ۱٫۳ تقسیم بر ۱٫۴۴۵۸. حاصل حدود ۰٫۹۰ است؛ یعنی قدرت خرید حدود ۱۰ درصد کاهش یافته، با اینکه رقم حقوق بالا رفته است.

این درس برای زندگی مالی امروز کاربرد مستقیمی دارد. دفعه بعد که خبر افزایش حقوق یا سود سپرده به شما رسید، پیش از خوشحالی بپرسید: نرخ تورم همان سال چقدر بوده؟ برای مخاطب ایرانی این تمرین ملموس‌تر از هرجای دیگری است. بسیاری از ما قیمت‌ها را با تومانِ چند سال پیش مقایسه می‌کنیم و از گرانی شگفت‌زده می‌شویم، در حالی که آنچه تغییر کرده ارزش خودِ واحد پول است. عادت کنید همیشه دو عدد را کنار هم بگذارید: عدد اسمی، یعنی رقمی که می‌بینید، و عدد واقعی، یعنی همان رقم پس از کسر تورم.

به نظر شما کدام وسیله‌ی امروز ما، همان‌قدر که آلومینیوم یک روز گران بود، روزی بی‌ارزش خواهد شد؟ شاید باتری‌های لیتیومی، شاید تراشه‌ها. حدس خودتان را بنویسید. قسمت بعد درباره‌ی یکی از عجیب‌ترین کلمه‌های دنیای اقتصاد است: کلمه‌ی «رایگان»، و اینکه چرا مغز شما جلوی همین یک کلمه حسابگری را کنار می‌گذارد.

منابع این قسمت

  1. Prologue (آرشیو ملی آمریکا)، «The Aluminum Tip of the Washington Monument»، تابستان ۲۰۱۴ (کلاهک ۱۰۰ اونسی، ۶ دسامبر ۱۸۸۴، ۲۲۵ دلار، ۱٫۱۰ دلار هر اونس، ۲۳ فوریه ۱۸۸۶)
  2. USGS، صفحه‌ی آمار و اطلاعات آلومینیوم (دومین عنصر فلزی فراوان پوسته)
  3. بانک جهانی، شاخص‌های توسعه‌ی جهانی، تورم قیمت مصرف‌کننده‌ی ایران، سری FPCPITOTLZGIRN در FRED (بازیابی ۷ اکتبر ۲۰۲۶؛ محاسبه‌های تجمعی و مثال حقوق: محاسبه‌ی نویسنده)
  4. گریگوری منکیو، «اصول علم اقتصاد» (اصل: استاندارد زندگی به توان تولید بستگی دارد)
  5. Science History Institute، «Aluminum: Common Metal, Uncommon Past» (قیمت ۱۸۵۹، روایت ضیافت، قیمت پس از ۱۸۸۶)
  6. NPR، «A Short History of Aluminum, from Precious Metal to Beer Can» (۲۰۱۹؛ روایت ناپلئون سوم به‌عنوان حکایتی پرتکرار)
  7. ایروینگ فیشر، «The Money Illusion» (۱۹۲۸)
  8. الدار شفیر، پیتر دایموند و آموس تورسکی، «Money Illusion»، Quarterly Journal of Economics، ۱۱۲(۲)، ۳۴۱–۳۷۴ (۱۹۹۷)